تبليغاتX
هر چه می خواهد دل تنگ
یا خاموش باش یا حرفی بزن که از خاموشی بهتر باشد


برادرجان نمی دونی چه دلتنگم    برادر جان نمیدونی چه دلگیرم

نمیدونی نمیدونی برادرجان  گرفتار کدوم طلسم و نفرینم

نمیدونی چه سخته در به در بودن مثل طوفان همیشه در سفر بودن

برادرجان برادرجان نمیدونی چه تلخه وارث درد پدر بودن

دلم تنگه برادرجان برادرجان دلم تنگه

دلم تنگه از این روزهای بی امید

از این شب گردی های خسته و مایوس

از این تکرار بیهوده دلم تنگه

همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس

دلم تنگه برادرجان برادرجان دلم تنگه

دلم خوش نیست غمگینم برادرجان

از این تکرار بی رویا و بی لبخند

چه تنهاییه غمگینی که غیر از من همه

 خوشبخت وعاشق  عاشق و خرسند

به فردا دلخوشم شاید که با فردا طلوع خوب خوشبختیه من باشه

شبو با رنج تنهایی من سر کن شاید فردا روز عاشق شدن باشه

 بای بای شایانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 16:27  توسط محمد و شایان  | 

هي مرد، مي خوام يه حقيقت تلخ بهت بگم، خوب گوش كن.


يه نفر خوابش ميادو واسه خواب جا نداره

يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره

يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره

مي خواد امتحان كنه كه داره يا نداره

يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش

اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا ميخواد واسه دخترش عروسك بخره

انتخابم مي كنه، ولي پولشو نداره

يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه

اون يكي مداد براي آب و بابا نداره

يكي ويلاي كنار درياشون قصرِ ولي

اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره

يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد

مامانش مي گه اينا گرونه اينجا نداره

يه نفر تولدش مهمونيه، همه ميان

يكيم تقويم واسه خط زدن روزا نداره

يكي هفته ايي يه روز پزشكشون مياد خونش

يه جا ديگه يكي داره مي ميره، خرج مداوا نداره

 

 

بعضي قلبا دنيايي واسه خودش داره

يه چيزايي توش داره كه توي دنيا نداره

هميشه تو دنيا كلي فرق بين آدما

اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره

(آه، يه بار ديگه)

بعضي قلبا دنيايي واسه خودش داره

يه چيزايي توش داره كه توي دنيا نداره

هميشه تو دنيا كلي فرق بين آدما

اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره

 

يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالم

اما يكي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره

تو كلاس صحبت چيزي مي شه كه همه دارن

يكي مي پرسه آخه چرا باباي ما نداره

يكي دوس داره كه كارتون ببينه اما كجا

يكيم انقد ديده كه ميل تماشا نداره

يكي از واحداي بالاي برجشون مي گه

يكي حتي خونشون اتاق بالا نداره

يكي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره

يكيم طاقت واسه صدور ويزا نداره

يكي جاي خاله بازي كلاس شنا مي ره

اما اون يكي چيزي واسه نقاشي كردن نداره

يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه

يكي از بس كه شب و روز نخورده نا نداره

يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس

يكي هم براي گرماي دساش، ها نداره

دخترك مي گه خدا چرا ما... مامانش مي گه

عوضش دختركم، اون خونه ليلا نداره

 
 

يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه

هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره

يكي آزمايش نوشتن واسش، اما نمي ره

مي گه نزديكياي ما آزمايشگاه نداره

بچه ايي كه تو چراغ قرمزا مي فروشه گل

مگه درس و مشق و شور و شوق و رويا نداره

يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه

پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره

ياد اون حقيقت كلاس اول افتادم

دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره

خدا به هر كسي هر چيزي دلش مي خواد بده

همه چي دست اونه، ربطي به Emziper و رپش نداره

آدما از يه جا اومدن، همه مي رن يه جا

اون جا فرقي بين فقير و دارا نداره

كاش يه روزي بشه كه ديگه نشه جمله ايي ساخت

با نمي شه، با نمي خوام، با نشد، با نداره

 

بعضي قلبا دنيايي واسه خودش داره

يه چيزايي توش داره كه توي دنيا نداره

هميشه تو دنيا كلي فرق بين آدما

اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره

 

آهنگشم خیلی قشنگه پیشنهاد می کنم حتما بگیرینش : ( برای دانلود روی عکس کلیک کنین )

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 13:42  توسط محمد و شایان  | 

 
دوباره شب شد من بی قرارم
كانكت كن زود بيا در انتظارم
بيا من آمدم پاي مسنجر
شدم محسور از آواي مسنجر

بيا هارد دلت را ما ببينيم
گلي از گنج هوم پيجت بچينيم
بيا ايكن نماي بي نشانم
كه من جز آدرس ميلت ندارم
بيا فرهاد باز بي تو غش كرد
و حتي هارد ديسكم هم كش كرد

بيا اي عشق دات كام عزيزم
به پاي تو دبليوها بريزم
مرا در انتظار خويش مگذار
و يا ز اندازه آن بيش مگذار
بيا اي حاصل سرچ جهاني
بيا اجرا كن آن فايل نهاني
بيا در دل تو را كم دارم امشب
حدودا'' صد مگي غم دارم امشب
اگر آيي دعايت مينمايم
دعا تا بي نهايت مينمايم
اگر آيي دعاي من همين است

و يا نقل به مضمونش چنين است
مبادا لحظه اي دي سي شوي يار
جداي از آن پي سي شوي يار
مبادا نام ما را پاك سازي
و كاخ آرزو ها را خاك سازي
بمان تا جاودان اندر دل من
بمان تا حل شود هر مشكل من
+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 16:23  توسط محمد و شایان  | 

مسافر

عشق پیدا بود٬ موج پیدا بود برف پیدا بود٬ دوستی پیدا بود. کلمه پیدا بود آب پیدا بود٬ عکس اشیا در آب............... بوی تنهایی در کوچه فصل. ............. زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی یه بازیه      کی از عمرش راضیه؟

 

ابر گریون دلم        چشمه ی خون دلم

 

نمی تونم دلمو راضی کنم

این دل دیوونه رو راضی به این بازی کنم

یه بهونه برای بودن و موندن ندارم

تو گلوم بغض غمه

هوای خوندن ندارم

 

 

همه جا سرد و سیاه    رو لبام ناله و آه

 

سر من بی سایه بون    نگاهم مونده به راه

 

دست من غمگین و سرد    تو دلم یه گوله درد

 

نه بهاری نه گلی

پاییزه، پاییز غم

دلی که دلدار نداره      با زندگی کار نداره

 

غریب این دیارم        یه آشنا ندارم

 

 

سرم بی سایه بونه     دلم یه پارچه خونه

 

غم تو دلم نشسته    بال و پرم شکسته

 

غریب این دیارم

یه آشنا ندارم

سرم بی سایبونه دلم یه پارچه خونه

 

 

 

 

ای به داد من رسیده       تو روزای خود شکستن

 

ای چراغ مهربونی      تو شبای وحشت من

 

ای تبلور حقیقت       توی لحظه های تردید

 

تو شبو از من گرفتی     تو منو دادی به خورشید

 

اگه باشی یا نباشی      برای من تکیه گاهی

 

برای من که غریبم      تو رسیدی چون پناهی

 

یاور همیشه مومن     تو برو سفر سلامت

 

غم من مخور که دوری

برای من شده عادت

ناجی عاطفه ی من

شعرم از تو جون گرفته

 

شعرم از تو جون گرفته

 

رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مدیون تو باشم      اگه از تو باشه جونم

 

رگ خشک من از تن تو خون گرفته

 

قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم

اگه مدیون تو باشم       اگه از تو باشه جونم

 

قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم

وقتی شب ، شب سفر بود       توی کوچه های وحشت

وقتی هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه ی شب  تپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی به تنم  مرهم کشیدی

برام از روشنی گفتی

پرده ی شبو دریدی

یاور همیشه مومن

تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری

برای من شده عادت

ای طلوع اولین دوست         ای رفیق آخر من

به سلامت ، سفرت خوش

ای یگانه یاور من

 

 

مقصدت هر جا که باشه     هر جای دنیا که باشی

اون ور مرز شقایق

پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود

تنها دست تو رو دیده

دست بی ریای من بود

یاور همیشه مومن

تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری

برای من شده عادت

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 11:35  توسط محمد و شایان  | 

محمد رفته مسافرت تازه ارزش بودنش رو می فهمم

ببخشید من کمتر آپ می کنم . بای .

شاید بشه گفت جدایی, حسرت دل آدمهاست
درد عشق, غم غربته, این چیزیه که دل آدمهارو می سوزونه 
بر خلاف همه که می گن عشق:
دوست داشتن,رسیدن,وصل شدن و... است
من می گم عشق:
نفرت , دورشدن , بریدنه
حتماً می گی چرا؟
نفرت چون بعداینکه عشق رو می فهمی از خودت متنفر می شی
که چرا دیر فهمیدی
نرسیدن به خاطر اینکه عشق یه راهیه که هرچی می ری نمی رسی
یعنی پایانی نداره و بی نهایته
بریدن واسه اینکه اگه کسی بخواد عشق رو بفهمه باید از خودش ببره
ولی بدون عشق نفس کشیدن هم دشواره

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 22:23  توسط محمد و شایان  | 

اینم لینکش اگه نتونستین این بالا ببینین (خیلی قشنگه ولی شاید قدیمی ) 

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 19:27  توسط محمد و شایان  | 

سرم امشو خيال تازه داره
هواي شهر پر آوازه داره

دلم خون شد زتنهايي خدايا
غريبي بي كسي اندازه داره
غريبي بي كسي اندازه داره

دلم درياي خون
كسي دردم چه دونه
كسي دردم چه دونه


دلي آشفته و پژمرده دارم
به دنيا دلبري گم كرده دارم

كتاب عشق او هر شو مي خونم
هنوز هم دفتري ناخونده دارم

دلم درياي خون
كسي دردم چه دونه
كسي دردم چه دونه

خدايا از سفر يارم نيومد
رفيق قلب بيمارم نيومد

به خون اومد دلم از درد هجرون
به بالينم پرستارم نيومد

دلم درياي خون
كسي دردم چه دونه
كسي دردم چه دونه

اسير درد و بيمارم تو كردي
ميون عاشقا خارم تو كردي

كجا با غم مرا بود آشنايي؟
به دست غم گرفتارم تو كردي

دلم درياي خون
كسي دردم چه دونه
كسي دردم چه دونه

سرم امشو خيال تازه داره
هواي شهر پر آوازه داره

دلم خون شد زتنهايي خدايا
غريبي بي كسي اندازه داره

دلم درياي خون
كسي دردم چه دونه
كسي دردم چه دونه
كسي دردم چه دونه
كسي دردم چه دونه
كسي دردم چه دونه

 

بمیرید . بمیرید . در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید . همه روح پذیرید
بمیرید . بمیرید . وز این مرگ مترسید
کر این خاک برآیید . سماوات بگیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید . بمیرید . در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید . همه روح پذیرید
بمیرید...
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راهی ار نزدیکتر داری بگو
بمیرید...
بمیرید . بمیرید . وز این ابر برآیید
چو زین ابر برآیید . همه بدر منیرید
بمیرید . بمیرید . در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید . همه روح پذیرید
بمیرید . بمیرید . در این عشق بمیرید
بمیرید . بمیرید . در این عشق بمیرید
بمیرید . بمیرید . در این عشق بمیرید
بمیرید . بمیرید . در این عشق بمیرید
بمیرید...
ما ز بالاییم و بالا میرویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم
ما از اینجا و آنجا نیستیم
ما ز بیجاییم و بیجا میرویم
کشتی نوحیم در طوفان روح
لاجرم بی دست و بی پا میرویم
همچو موج از خود برآوردیم سر
باز هم در خود تماشا میرویم
اختر ما نیست در دور قمر
لاجرم فوق ثریا میرویم
ما ز بالاییم و بالامیرویم...

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 18:51  توسط محمد و شایان  | 

nemooneh chat haee ke roozaneh 1000bar tekrar mishe
منبع
 
+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 18:51  توسط محمد و شایان  | 

 

سلام.

همه چیز خیلی بهتر شده.

خیلی بهتر از قبل

خدا را شکر

همه چیز آرام است

روزها در گذرند

و من مانند برگی در باد معلق هستم

همه چیز خوب و معمولی

خداوند مثل همیشه آن بالا با یک دنیا سخاوت نشسته و به من می نگرد

و من سعی می کنم فقط سعی می کنم او را بپرستم

نمی دانم به این کاری که من می کنم می گویند "سعی" یا نه؟!

امیدوارم بگویند.

 

 

نمی دانید چقدر به چند قطره اشک محتاجم.

آخر بدون این قطره دل آدم سنگ می شود

کاش می شد همیشه آن را در آستین داشتم.

راستی شما چراغ جادو ندارید؟

من از او چند قطره اشک می خواهم.

فقط چند قطره.

کاش اینجا باران می آمد.

یک یا دو روز در هفته.

دوای خوبیست

برای همه دلتنگی ها.

همه ی اشکها و همه غربتها.

کاش اینجا باران بیاید.

و کاش من تنها در ایوان بنشینم  و به تمام دلتنگی هایم گوش کنم.

کاش باران بیاید.

نه اینجا

همه جا

هر جا که انسانی به دلتنگی من زندگی می کند.

کاش باران بیاید.

 

 

سعی کن ، تنها زندگی کنی ... زیرا تنها به دنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت بی آنکه دوست داشته باشی ! بگذار خانه قلبت خالی بماند ، زیرا اگر کسی در آن جای گرفت ، به ویرانیهای قلبت رحم نمی کند . اما ... اگر کسی را دوست بداری عمیق دوستش بدار و آنقدر برایش گریه کن و آنقدر برایش سادگی کن تا عشق پاک و آسمانی ات را از یاد نبرد ! جای ترانه هایت ، لابه لای بهانه هایم خالیست .
یک پاییز تمام از خودم پرسیدم ... به خاطر ماندنت بنویسم ؟ یا خدایی نکرده محض خاطر رفتنت ... ؟ آن هنگام که از هم جدا شدیم من به اندازه ی یک دلبستگی عمیق برایت گریستم ... و تو به اندازه ی یک وابستگی برایم گریستی ! ریشه ی احساسم را در دریای زرف حیاتت آبیاری کردم گریستم وتو گریستی من از دلبستگی و تو از وابستگی ...
من فنا شدم و امید دارم که تو مانده باشی . من نمیگویم که تو باید آنچه را میگویم باور کنی . نه ،" فقط گوش بده و زیبایی گوش دادن " خالص همین است: اگر تماما گوش بدهی هر آنچه درست است وارد قلبت میشود ... ذهن کر است . تظاهر به گوش دادن میکند ولی هرگز گوش نمیدهد . " ذهنت را کنار بگذار و بگذار قلبت به من گوش بدهد ."
دیگه باید تنها بود ...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 18:50  توسط محمد و شایان  | 

 

وقتی که من مردم :

 مرا در تابوتی  سیاه رنگ بگذارید چون رنگ روزگارم

جنین بود .

دستانم را بیرون بگذارید تا همه ببینند که چیزی با خود نمی برم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند که همیشه چشم به راهش بودم .

و بر روی جسمم قالب یخی به شکل صلیب بگذارید تا همه بدانند که چقدر

دوستش دارم و خواهم داشت .

 

می میریم

 

اگر روزی رسد که کسی از من بپرسد :

دیگر قصدت از زندگی چیست ؟

چون از مرگ می ترسم

می گویم راهی به جززندگی نیست .

 

 

اینجا زندان است .

زندانی که زمینش تنفر

میله هایش جدایی

و دیوارهایش غربت

و قفلش اشک . اینجا زندان است .

زندانی به بزرگی اسارت یک قلب .

 

 

چشمانت ...

سحر آینه دار چشمانت     صبح حیران به کار چشمانت

ماه روشن ترین مسافر عشق     کوچه گرد دیار چشمانت

هر پگاه آفتاب و آینه       می کشند انتظار چشمانت

اشک من چون ستاره می چرخد    هر سحر در مزار چشمانت

آسمانی ترین ترنم عشق    می وزد در بهار چشمانت

 

 

تو از دیار کدامین ستاره می آیی

که در نگاه تو . دریای عشق . جوشان است

پیام آمدنت را نسیم گل آورد

بیا که شهد کلامت عصاره ی جان ات

 

 

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان . ابر جدا . یار جدا !

 

 

به امید بخشش یار

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 18:49  توسط محمد و شایان  | 

www.dadasha.com

www.kavir-e-tanhaee.blogfa.com

www.20metri.blogfa.com

www.dadasha.blogfa.com

www.kavir-e-tanhaee.blogfa.com

www.dadasha.blogfa.com

www.20metri.blogfa.com

www.kavir-e-tanhaee.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 10:39  توسط محمد و شایان  | 



 دريا و مرد

تنها ، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگران
هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
و مرد مي رود.
و باد همچنان...

امواج ، بي امان،
از راه ميرسند
لبريز از غرور تهاجم.
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 11:12  توسط محمد و شایان  | 

يه روز تصميم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالاي ساختمان پرت کنم پايين .................

طبقه دهم زوجي رو ديدم که عاشقانه يکديگر رو در آغوش گرفته بودند

طبقه نهم پيتر رو ديدم که مثل هميشه تنها بود و گريه مي کرد

طبقه هشتم دختری رو ديدم که نامزدش با بهترين دوستش هم خواب شده بود

طبقه هفتم دختري رو  ديدم که قرص هاي ضد افسردگي روزانه اش رو مي خورد

طبقه ششم شخص بيکار رو ديديم که هفت تا روزنامه خريده بود و نا اميدانه دنبال کار مي گشت 

طبقه چهارم رز رو ديديم که مثل هميشه با دوست پسرش جر و بحث مي کرد

طبقه سوم مرد پيري رو ديدم که اميدوارانه منتظر بود تا کسي زنگ خونه اش رو بزنه و به ديدنش بياد

طبقه دوم ليلي همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از يک سال و نيم پيش نا پديد شده بود را مي خورد

قبل از اينکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر مي کردم من بد شانس ترين فرد دنيا هستم
 

الان مي دونم که هر کسي مشکلات و نگراني هاي خودش رو داره بعد از اينکه تمام اينها رو ديدم به اين موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم
همه اون آدم هايي که ديديم الان دارند به من نگاه مي کنند

 حتما پيش خودشون فکر مي کنند که اونقدر ها هم بدبخت نيستنند

خيلي خوبه که آدم مهم باشه ولي مهم تر از همه اينه که آدم خوب باشه و هر مقامي هم كه باشه مغرور نباشه.

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 16:20  توسط محمد و شایان  | 

حاشیه
 
و آنقدر در گفتن یک حرف حاشیه رفتم
 
                 وبه جای نوشتن تنها یک کلمه   گوشه ی دفتر خاطراتت                       
 
                                                          شعر های حاشیه ای نوشتم !!!!
 
                  تا عاقبت در حاشیه چشم هایت افتادم
 
                                          حالا که حاشیه نشینی را تجربه می کنم 
 
                                  
                                               بگذار  فقط یک حرف حاشیه ای دیگر بزنم

 

دوستت دارم.

 

 

تا وقتي مريض نشي کسي برات گل نمياره

                                 تا فرياد نزني کسي به ‏طرفت بر نميگرده

                                  تا گريه نکني کسي نوازشت نميکنه

                                   تا قصد رفتن نکني کسي به ‏ديدنت نمياد

                                

وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ‏‏............

کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که ‏بزرگ شديم و فرياد

هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه ....

 

 

ويليام شکسپير ميگه :  کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده ، پس بهتر که رفت . سعی کن به کسی که تشنه ی عشق است دل نبندی چون تشنه ی عشق روزی سيراب خواهد شد سعی کن به کسي که لايق عشق است دل ببندی

 

به نظر من این حرف یه حرف معمولی نیست که بخوای یه بار بخونی و بری . به نظر من این حرف احتیاج داره که خیلی بهش فکر کرد خیلی باید برای فکر کردن بهش وقت گذاشت.

حالا این نظر منه ، نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 11:44  توسط محمد و شایان  | 

 

 

 

منبع : http://p30needsite.persiangig.com/
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 19:23  توسط محمد و شایان  | 

اینم یه شعر واسه داداشیم که همیشه در موردم اشتباه فکر میکنه

اگه اینو بخونه فکر کنم از دل من خبر پبدا کنه که توش چی میگذره :

 

ما چون دو دریچه روبری هم     آگاه  زهر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده     هر روز  قرار روز آینده

عمر   آینه بهشت اما ..... آه        بیش از شب و روز   تیر و دی  کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست       زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون کرد و نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

مینویسم کاش بخونه  مینویسم کاش بدونه

از همه مهم تر مینویسم کاش بمونه

 

این شعر رو هم واسه همون مسافر نوشتم که ....

 

غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم
از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم

فرقي نداره بي تو بهار مون با پاييز
نمي بيني كه شعرام همه شدن غم انگيز

غصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست
اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست

غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
فداي برق ناز اون چشماي قشنگت

غصه نخور مسافر بازم مي آي به زودي
ما رو بگو چه كرديم از وقتي تو نبودي

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
ز دل تو مي دونم هيچ كس خبر نداره

غصه نخور مسافر تو خود آسموني
در آرزوي روزي كه بياي و بموني

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 21:13  توسط محمد و شایان  | 

سلام باز هم سلام بازم من مثل همیشه اومدم تا بنویسم

من این وبلاگ رو خیلی دوست دارم یه جورایی نسبت بهش عشق میورزم چون مونس دل منه و همیشه حرفامو بهش میگم تا به هر کسی که میخوام برسونه .

امروز فکر میکنم به اون چیزی که همیشه ازش میترسیدم و فکر ش رو میکردم رسیدم نمیدونم شاید بتونین حدس بزنین شاید هم نه .

دوستی یه روزی شکل میگیره و یه روزی هم پایان می رسه و این وسط برای آدم فقط مشتی خاطره میمونه که فکرش حتی فکرش آدمو عذاب میده .

خدای آسمونا رو قسم میخورم که اگه دو تا دوست رو پیدا کنم که به اندازه یک عمر با هم بودن

بعد من به پاشون سجده میکنم . آدمای توی دنیا هیچکدوم از دل همدیگه خبر ندارن و اگه هم دارن خودشونو میزنن به بی خبری ...

چرا آدم همیشه باید سر شکسته کارای خودش باشه چرا حتی یک بار اون چیزی رو که میخوای بهش نمیرسی ؟

چرا یکی نیست که حرف دل آدمو بفهمه ؟ چرا یکی نیست که با آدم صحبت کنه ؟

به خدا خستم و بیشتر از همه از خودم خستم . چون خودم هستم که باعث غم های خودم هستم

میخوام یه گلایه بنویسم :

از د